نقدی بر نهج البلاغه ترجمه و نگارش دکتر داریوش شاهین - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
چند سالي است كه براي خواندن نهج البلاغه از ترجمه ي دكتر شاهين بهره مي برم و به علاقمندان كتب مذهبي اين ترجمه را پيشنهاد مي دهم. چندي پيش يكي از دوستان با تشويق من براي خريد كتاب فوق به كتاب فروشي هاي مختلفي سر زده و متأسفانه اين ترجمه را نيافته بود. به چندين كتاب فروشي معتبر و بزرگ سر زديم و با پاسخ...
صبح تا غروب اهل بخیه (داستان کوتاه طنز) - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
بست اول دود اول . چه مورموری میشه پاهام . انگاری با پُتک می کوبند به زانوهام . اشک های خشکیدهshy;ی گوشهshy;ی چشمم سفیدک زده ، حسّ پاک کردنشم هم نیس . دود پنجم ، پنجهshy;ی پام رو آروم می کنه . حرکت خون رو تو پاهام حس می کنم . دود شانزدهم با سه چار تا خمیازه همراه می شه . ذُق ذُق پام آروم شده ، پتک هم...
عشوه قلم - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
مي خواهم بنويسم قلم عشوه مي كند مي خواهم بنويسم همه چيز آماده است برگ، قلم و روحي متلاطم كه نوشتن را طلب مي كند اما... قلم عشوه مي كند دلم آماده است تنگ است و شكسته همه چيز مهياست واژه ها مي رقصند، دلم گُر گرفته، سرم غوغاست امـــــا... قلم عشوه مي كند تمركز مي كنم دل به قلم مي سپرم آه مي كشم سيگاري ...
خاطرات کاه گلی بی بی جون - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
پیرزن، زنبیلِ تورتور قرمزش به دستش و چادر سفید گل داری به دندون کشیده بود. سبزیِ ِآش و ریحون و تره، نون سنگک، مشتی جو، زینت زنبیل بی بی بود. کوچه پس کوچه هارو یک به یک، گم می شد وهن هن کنان پیدا می شد. وارد کوچه که شد، تکیه زد به دیوار خشتی ِ مش باقر و چادرش رو جلو کشید، نفسش رو تازه کرد. توپ فوتبال...
فوژان و مرتضی - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
این هم عکس فوژان. فوژان در سال 1374 به دنیا آمد و تنها همدم و مونس روز و شبshy;های تنهاییshy;ام بود. تا قبل از ازدواجم هر شب کنار خودم میshy;خوابید و از همهshy;ی رازها، غمshy;ها و اتفاقات زندگیshy;ام باخبر است. تمام دوستانی که از پیش من را میshy;شناسند، فوژان رابه خاطر دارند و احوال پرسش هستند. عکسs...
ادامه نمايشنامه - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
ماشاا... : اول زندگي باغ بالا و پايين نشونم ميداد ... حرف هاي قشنگ ، قشنگ .... ميگفت : سالي شش بار ميبرمت سفرآب تو دلت نميذارم تكون بخوره ... اي ددم واي ... خرش كه از پل گذشت تا طرقبه هم نبردم . مهديس : ولي محمود يك عاشق رمانتيك واقعيه ... حرفي اگه بزنه سر حرفش هست . ماشاا... : مو هم همي فكر ها رو م...
روز مادر - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
روز مادر بود مدرسه در شور و نشاط بچّه ها می گفتند : روز مادر چه خریدی تو برای مادرت ؟ ـ روسری گلدار ـ یک عدد چارقد آبی رنگ دیگری گفت : شانه و آئینه ای من به آنان گفتم : بر مزارش شاخه ای از گل سرخ هفتمين روز درگذشت خورشيد وجودم و عكسي از خواهر كوچكم مي خواهم اعتراف كنم. من سيد جواد قريشي با 35 سال زن...
دور دور عباسي - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
بر اساس یک واقعیت تلخ اجتماعی دور ... دور ... عباسی 17 سال بیش نداشت و ساعت از هشت شب گذشته، وقتی دیدم یک موتوری مزاحمش است، سوارش کردم. سوار که شد نه سلامی و نه علیکی، رو به من گفت : می تونی این موتوری رو گم کنی؟ گمش کردم. با کمی سرعت و چند کوچه پس کوچه. خیالش که راحت شد، چشمانش را به من دوخت و گفت...
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
ساعت 45 : 8 بود كه آسمان غريد . يك نفر پشت در ايستاده بود ، منتظر . يك نفر پا در ركاب اتوبوس گذاشت . يك نفر خسته از كار برميshy;گشت . يك نفر آمادهshy;ي كار شد . يك نفر يك بغل ميوه ، شيريني به خانه ميshy;برد . يك نفر روياي خريد يك سير گوشت در سر داشت . رعد و برق پهناي آسمان را به نور سترد . يك نفر آم...
روياهاي من - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا خدا را هم بنده نباشم. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا بدهكارانم از طلبكاران بيشتر شوند. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا وقتي پشت فرمان ماشين هستم، چشمم مدام به آمپر بنزين نباشد و مجبور نباشم براي تهيه ي پول بنزين مسافر سوار كنم. دلم مي خواهد آن قدر پولدار شوم تا...
ايليا كودك شيطون و بازيگوشم - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
ايليا... همان كودك بازيگوش و شيطان من كه با هم بازي هايش بر روي يك جرثقيل پارك شده در كنار خيابان بازي مي كرده و متأسفانه دوستش او را از بالاي جرثقيل به درون جوي هل مي دهد. صورت ايليا با كنار جدول برخورد و موجب مي شود كاسه ي چشم، بيني، گونه و ... مورد شكستگي قرار گيرد. ايليا در حال حاضر در بيمارستان...
شاید برای شما اتفاق بیفتد - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
شاید برای شما اتفاق بیفتد * وصیت نامهshy; ی عادی قانونی است بعد از فوت پدرم و اجرا گذاشتن وصیت نامهshy; ی دستنویس ایشان از سوی همسرش (نامادری) فهمیدم که در محضر دادگاه، محضری یا دستshy;نویس بودن آن مهم نیست و هرگونه دستshy;خطی مبنی بر وصیت، شکایت، بدهی و ... که البته امضاء چند شاهد آن را معتبرتر میs...
شهیدان زنده اند الله اکبر - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
اگر تا دیروز جمله "شهیدان زندهاند" برایم یک شعار بود؛لکن اتفاقات اخیر باعث شد تا این شعار برایم به حقیقتی غیر انکار بدل شود. انتخاب نقش شهید بابایی از سوی همسرشان از میان این همه بازیگر عرصه سینما به شهاب حسینی تداعی چنین حقیقت است.جدای از بازی خوب و قابل قبول شهاب حسینی به یقین رسانهای شدن خبر فیلم...
دوست مجازی من - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
دوست مجازی منمی گویند با حضور در دنیای مجازی، افسرده میشوی، گوشه گیری و انزوا سراغت می آید. اما؛نه من می دانم که تو کی هستی نه توبرای تو نمیدانماما برای من اصلا مهم نیست. پیرمردی که خود را دخترکی جوان زده ای یا بانویی که خود را پسراصلا برایم مهم نیست. در گوشه ای خلوت، در انزوای کامل و دور از جامعه پ...
وقتی من دختر شدم - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
یا لطیف تقدیم به شیردل بانو سمیه که فکر اولیه مطلب با نگاهی به پیج اینستاگرام ایشان شکل گرفت دلم میخواست دختر میشدم.سالها آرزو داشتم دختر بودم.مگه من چیم از مایکل جکسون کمتره؟ خوشگل نیستم، که هستم... رقصمم هم خیلی بهتره... فقط اون پول داره، من ندارم بلاخره، به آرزوم رسیدم.دختر شدم. با همه امکانات. ق...
داستانک تلخ - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
نزديك ظهر بود، حوالي چهارراه خواجه ربيع كنار ايستگاه اتوبوس منتظر بودم. نم نم باران ميباريد. مردي حدود چهل و پنج ساله از دوچرخهاش پياده و از من خواست تا مراقب چرخش باشم، پذيرفتم و بعد از تشكر به سمت سوپر ماركتي رفت. با زنگ قديمي دوچرخهاش تازه ريتم گرفته بودم كه آمد و در حالي كه يك كيسهي پلاستيكي حدو...
داستانک طنز "آقای مدیر" - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08
اکثر اهالی مشهد میدانند که کوچهی نـــاظـــر یک طرفه است. نزدیک غروب بود که وارد این کوچه شدم. از دور نور ماشینی را دیدم که خلاف میآمد. به فاصلهای که میشد راننده را دید رسیدم و بر خلاف توقع و انتظار دیدم یکی از مدیران اداره ارشاد است. بهترین فرصت بود برای عقده گشایی. دستی ِ ماشین رو کشیدم پائین و نیم...
داستانک طنز "عروووووسی" - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:08