مي خواهم بنويسم
قلم عشوه مي كند
مي خواهم بنويسم
همه چيز آماده است
برگ، قلم و روحي متلاطم كه نوشتن را طلب مي كند
اما... قلم عشوه مي كند
دلم آماده است
تنگ است و شكسته
همه چيز مهياست
واژه ها مي رقصند، دلم گُر گرفته، سرم غوغاست
امـــــا...
قلم عشوه مي كند
تمركز مي كنم
دل به قلم مي سپرم
آه مي كشم
سيگاري آتش مي زنم
رخوت دودش بي حالم مي كند
آماده ام، اما
قلم ياريم نمي كند
نيشگوني به مغز، تلنگري به قلب و حلقه اشكي بر چشم
فرو مي ريزد، امــــا
قلم يارم نمي شود
چگونه بنويسم: دوستت ندارم؟
در حالي كه
عشقت با روحم تا مغز استخوان ريشه دوانده است.
برچسب:
نویسنده: حمید رنجبر